![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته دوم بهمن 1387
هفته دوم آذر 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته دوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
http://pestpatrol.backup-pms.com/g.htm?id=6906
|
ادبی :ثبت شعرونثرونقداشعار دیگرشاعران
ثبت و نقد اشعار معلم
و ماجرا از آن جایی شروع شد که پس از اتمام دو سال تحصیلمان در تربیت معلم ،برای احراز شغل شریف معلمی،با ابلاغی که از سازمان داده بودند تا به منطقه ی محل خدمتمان برویم،به آموزش وپرورش منطقه ی خودمان یعنی انگوران آمدیم.هنوز اوایل شهریور ماه بود و گفتند که تا دهه ی سوم شهریور باید منتظر بمانیم تا تکلیف سازمان دهی مان روشن شود.روزی که دوستم مهدی زنگ زد وگفت که هرچه زودتر برای سازماندهی به اداره بروم را هیچوقت فراموش نمی کنم،باعجله به هر وسیله ای که شده بود خودم را به دندی(شهری که اداره در آن قرار دارد) رساندم. بیشتر بچه ها تقسیم بندی شده بودند و چند نفری هم که مانده بودند سربازمعلم بودند.من از آقای عجملو-مسئول سازماندهی-پرسیدم که آیا می شود به یکی از روستاهای نزدیک به روستای خودمان بروم ، اما عجملو خندید و گفت که حتی خود من هم نمی توانم به آن روستاها بروم و گفت که از روستاهای آن طرف منطقه فقط "قاسم آباد" مانده که برای تو مناسب است.گفتم قاسم آباد کجاست؟...خلاصه پس از یک پرس و جوی مختصر و صحبت با بچه هایی که آنجا را می شناختند قبول کردم که به آنجا بروم. یکی از سربازمعلم ها به نام" نیتی"اصرار می کرد که به آنجا برود اما عجملو قبول نکرد و گفت که امسال تصمیم دارند معلم رسمی به آنجا بدهند.بیچاره به من هم خیلی التماس کرد ولی افسوس که من هم قبول نکردم.خیلی هم از این کار او تعجب کردم آخر او بچه ی این منطقه نبود و برایش فرق چندانی نداشت که به کدام روستا برود. وقتی خواستم کلید مدرسه را از اداره بگیرم گفتند که کلید یا دست معلم پارسالی است یا دست یکی ازاهالی روستا.شماره ی تلفن معلم پارسالی(محمود اسدی پور)را که او هم اهل روستای" قره دره " ،یکی از روستاهای نزدیک قاسم آبادبود،از اداره گرفتم و خلاصه به کمک یکی از دوستانم به اسم نورالدین که همروستایی اسدی بود فهمیدیم که کلید در دست یکی از اهالی روستا به اسم "عرض ا...نوروزی" است. فردای آن روز با موتور به راه افتادم تا به قاسم آباد بروم.پدرم هم که می خواست برای کاری به دندی برود تا همان روستای قره دره با من آمد.وقتی او را در قره دره در کنار جاده پیاده کردم وخواستم که به طرف قاسم آباد بروم،یک دفعه متوجه شدم که لاستیک عقب موتورم پنچر شده است.حالا باید توی روستا به دنبال یک باد بزن میگشتم... خلاصه با هزار مکافات و بدبختی به سوی قاسم آباد به راه افتادم ولی با پنچر شدن موتورم در اولین سفرم به آنجا احساس کردم که رفتنم به این روستا عاقبت خوبی نخواهد داشت خلاصه از یک جاده ی خاکی که از وسط روستا به طرف قاسم آباد می پیچید به سوی آنجا به راه افتادم.در وسط راه ناگهان جانوری را دیدم که داشت از دره ی کنار جاده به سرعت به طرف من می آمد.با خودم گفتم که حتما گرگ است ، خیلی ترسیدم .گاز موتور را گرفتم و با سرعت خیلی زیا د به طرف روستا حرکت کردم. وقتی به روستا رسیدم ،داخل روستا هیچ کسی را ندیدم،به طرف مسجد رفتم تا شاید کسی را ببینم و نشانی خانه ی نوروزی(همان کسی که کلید مدرسه در دست او بود)را بپرسم.جلوی مسجد یک پیرزن دیدم ،موتور را نگه داشتم وگفتم ببخشید حاجی خانوم منزل آقای عرض ا... نوروزی کجاست؟پیرزن بالحنی بسیار آرام و با خنده ای که بر لب داشت گفت:"عرض ا... " یا "عزیزا..."؟ گفتم نمی دانم فقط می دانم که کلید مدرسه دست آنهاست. گفت آره پسرم کلید دست ماست.آن پیرزن مادر آقای نوروزی بود و دری که روبروی در مسجد بود در خانه ی آقای نوروزی بود که من درست مقابل آن ایستاده بودم. پیرزن پسرش یعنی آقای نوروزی را صدا زد و اوهم به دم در آمد.پس از احوالپرسی و...خیلی اصرار کردند که به داخل بروم .من هم گفتم که عجله دارم و باید به مدرسه بروم.به پیرزن گفتم که اگر بچه مدرسه ای دارند به بچه های دیگر هم خب بدهند که به مدرسه بیایند.اوهم گفت که دو تا بچه ی مدرسه ای دارند که الآن حاضرشان می کند که بیایند. کلید را گرفتم و به طرف مدرسه حرکت کردم و وقتی رسیدم به داخل رفتم و چقدر برایم عجیب بود.تا به حال چنین مدرسه کوچکی ندیده بودم ولی درعین حال خیلی زیبا و دلباز بود.مدرسه از دو اتاق که یکی هم دفتر و هم محل اسکان معلم بود و از یک کلاس و یک انباری کوچک درست شده بود. البته حیاط هم نداشت ودور و برش هم پر بود از زاغه هایی که سقفشان ریخته بود و سر باز بودند.یک دستشویی هم در مقابل مدرسه بود که مخصوص دانش آموزان بود و البته به خاطر نبودن آب و سهل انگاری معلمان قبلی به انباری تبدیل شده بود.دستشویی معلم هم در داخل مدرسه بود که در کنار آن حمام کوچکی ساخته بودند. داخل دفتر مدرسه مشغول جمع و جور کردن وسایل بودم که صدای در به گوشم رسید. از در دفتر که نگاه کردم ، دیدم که دو تا از بچه ها دم در ایستاده اند،همین که مرا دیدند سرشان را پایین انداختند و سلام دادند و من هم جواب سلامشان را به گرمی دادم و احوالپرسی کردم.برخورد خیلی مهربانی با آنها کردم برعکس تصمیمی که از قبل گرفته بودم. آن دو نرگس و فاطمه دخترهای آقای نوروزی بودند. به فاطمه و نرگس گفتم که بروند و به بچه های دیگر هم خبر بدهند تا به مدرسه بیایند. پس ار چند دقیقه همه ی بچه ها به جز یکی یعنی زهرا سالاری همه در مدرسه حاضر بودند.زهرا هم آنروز برای کاری به همراه پدرش به دندی رفته بود. آنها فقط شش نفر بودند و این برایم خیلی جالب بود.ازاین شش نفر هم فقط یک نفرشان پسر بود که اسمش محمد بود و با یکی از بچه ها به اسم زهرا کمالی خواهر و برادر بودند.وقتی به همراه بچه ها در کلاس جمع شدیم ، ابتدا من خودم را معرفی کردم و این را هم گفتم که سربازمعلم نیستم.بچه ها هم به خاطر اینکه برای اولین بار یک معلم رسمی به روستایشان آمده است خیلی خوشحال شدند.بعد از آن هم بچه ها خودشان را معرفی کردند.با دیدن این بچه ها که چیزی از فرشته ها کم نداشتند تمام غم و غصه هایم را فراموش کردم.حالا من معلم این بچه های روستایی که سرشار از صداقت و سادگی بودند بودم و آنها شاگردان دوست داشتنی من بودند.از همان روز اول دلبسته ی بچه ها شدم.آخر چقدر این بچه ها دوست داشتنی بودند. یکی از بچه ها به اسم زینب که خیلی دختر دوست داشتنی و با نمکی هم بود کلاس دوم بود. فاطمه و محمد هم کلاس سوم و سه تا دختر دیگر هم کلاس پنجم بودند. از بچه ها پرسیدم که آیا موافقند که بروند پول کتاب بیاورند تا من هم هرچه زودتر کتابهایشان را از اداره بگیرم و بیاورم یا بماند برای بعد،ولی بچه ها گفتند که همین الآن می روند و پول کتاب ها را می آورند و بعد ازچند دقیقه همه ی بچه ها پول هایشان را آوردند و پس از گرفتن پولها با بچه ها قرار گذاشتیم که روز سه شنبه هفته ی بعد من بیایم وعلاوه بر دادن کتاب ها به کار نظافت و مرتب کردن مدرسه هم بپردازیم.آن روز پنج شنبه بود و هنوز تقریبا دو هفته تا آغاز مدرسه ها مانده بود. وقتی از آنجا به خانه مان برگشتم خیلی خوشحال بودم تا چند روز فقط از مدرسه و بچه ها برای خانواده ام می گفتم. برای اینکه دوباره به پیش بچه ها بروم لحظه شماری می کردم . شب و وروز فقط به مدرسه و بچه ها واین که چگونه باید یک معلم خوب باشم فکر می کردم.شنبه که از راه رسید به اداره رفتم و علاوه بر شرکت در جلسه ی مدیران کتابهی بچه ها و وسایل دیگری را که لازم بود گرفتم و آوردم.سه شنبه ی آن هفته به مدرسه رفتم.پس از آمدن بچه ها و دادن کتاب هایشان،شروع کردیم به نظافت مدرسه.کارمان خیلی زیاد بود چون مدرسه به قدری کثیف و بهم ریخته بود که فکر نمی کردیم یک روزه بتوانیم همه ی کارهایش را انجام بدهیم.از همان کلاسی که نشسته بودیم شروع کردیم. خدا می داند که با چه شور و شوقی شروع کردیم.هر کسی هر کاری که از دستش برمی آمد انجام می داد و من بیشتر از همه ی بچه ها کار میکردم.نرگس می گفت آقا هیچ یک از معلمها تا حالا نشده که بیاید و کلاس را تمیز کند و من گفتم که من به خاطر این کار به خودم افتخار می کنم.حتی با دست های خودم با یک پارچه کف کلاس را هم تمیز کردم.من از این کار لذت می بردم. مدرسه آب هم نداشت یعنی کلا آب لوله کشی روستا قطع شده بود.بچه ها برای آوردن آب باید به چشمه ای که در وسط روستا قرار داشت و یا چاهی که همان نزدیکی ها بود می رفتند و برا ی این کار هم خدا می داند که چه شور و شوقی داشتند.فاطمه برای اینکه برای آوردن آب برود، دبه های پر از آب را هم بر روی موزاییک ها خالی می کرد و دوباره برای آوردن آب به چشمه می رفت.خلاصه آن روز با زحمت خیلی زیاد با زبان روزه مدرسه را تمیز کردیم.البته به جز نرگس و زهرا سالاری بقیه ی بچه ها پس از چیدن نیمکتها و وسایل دیگر در کلاس به خانه هایشان رفتند.آن لحظه ی شیرین را هیچ وقت فراموش نمی کنم که بچه ها نیمکت ها را در کلاس چیده بودند و سر جاهایشان نشسته بودند و از من هم خواستند که بروم و در مورد چیدمان کلاس نظر بدهم.بر سر این که میز من کجا باشد با هم دعوا می کردند و من هم برای ختم غائله گفتم که کلاسمان همیشه به همین شکل نخواهد بود و هر از چندگاهی چیدمان آن را تغییر خواهیم داد. لحظه ای که وارد کلاس شدم وبچه ها را دیدم که بر جاهایشان نشسته اند ، خودم را خوش بخت ترین آدم دنیا احساس کردم و بیشتر از گذشته عاشق شغلم شدم. بعد از رفتن بچه ها به کمک نرگس و زهرا کارهای باقیمانده را هم انجام دادیم و من به راه افتادم تا به خانه بیایم . به قدری خسته شده بودم که در راه بر روی موتور خوابم می برد. وقتی به خانه رسیدم هوا دیگر تاریک شده بود. همه افطار کرده بودند و بر سر سفره منتظر من بودند. اول مهر21رمضان بود و به همین خاطر مدرسه ها از روزدوم مهرماه شروع شدند. خدا می داند که چقدر برای رسیدن آن روز بی تابی می کردم.از شب قبلش همه چیز را آماده کرده بودم،فقط مانده بود یک ماشین که باید برای بردن وسایلم پیدا می کردم. پیدا کردن ماشین مشکل نبود ولی هیچ پولی نداشتم تا کرایه بدهم هرچه هم که از قبل داشتم برای مدرسه خرج کرده بودم و به همین خاطر می خواستم وسایلم را با موتور ببرم که البته باید چند باری می رفتم و بر می گشتم. نمی خواستم از خانواده ام پول بگیرم در طول این چند سال دیگر به همه ی اعضای خانواده ام بدهکار شده بودم البته آنها اصراری بر گرفتن پول هایشان نداشتند واین من بودم که همیشه هر مبلغ پولی را که می گرفتم یادداشت می کردم تا بعدا که حقوق گرفتم پس بدهم. پدرم با بردن وسایل به وسیله ی موتور مخالف بود و به من گفت تا به یکی از راننده های روستا زنگ بزنم تا بعد از خوردن سحری وسایل را ببریم. و گفت که کرایه را هم خودش به من می دهد ومن هم به یکی از راننده ها زنگ زدم و او هم با گرفتن یک بار کرایه ی رفت و برگشت به دندی قبول کرد.آن شب وقتی که به رختخواب رفتم زمان زیادی تا سحری نمانده بود. حدود نیم ساعت بعد از اذان صبح به راننده زنگ زدم و آمد. همه ی وسایل را که عبارت بودند از وسایل خواب و مواد غذایی و وسایل پخت و پز و تعداد زیادی کتاب و...در ماشین گذاشتیم و به راه افتادیم. همه ی اعضای خانواده بدرقه ام کردند به جز پدرم که بعدها احساس کردم علت افتادن بعضی اتفاقات همین بود. وقتی به روستا رسیدیم ، راننده گفت:" وای اینجا دیگر کجاست؟اینجا دلتنگی پدر آدم را درمی آورد." ولی من اصلا مثل او فکر نمی کردم . بلکه نظری کاملا متفاوت داشتم. وقتی وسایل را خالی کردیم، راننده رفت و من هم همه ی آنها را به داخل بردم . هنوز ساعت 8 نشده بود. تا بچه ها از راه برسند وسایل را مرتب کردم و خودم هم آماده شدم.روز حساس و مهمی بود. هرچه باشد آغاز یک عمر معلمی بود و چه آغاز شیرینی بود. وقتی بچه ها رسیدند و به کلاس رفتیم ، ابتدا یکی از بچه ها قرآن خواند وسپس کلاسمان را به صورت رسمی شروع کردیم.ساعت اول به تعیین نماینده کلاس و همچنین مسئول بهداشت و گرفتن تصمیماتی در مورد کلاس و درس و مدرسه گذشت. واز زنگ دوم درس ها را به صورت جدی شروع کردیم . ازآنجایی که تا حالا در کلاس چند پایه تدریس نکرده بودم ، کمی برایم سخت بود ولی به خاطر کم بودن تعداد بچه ها ، کلاس به راحتی قابل کنترل بود. به جز زینب و محمد که کلاس دوم و سوم بودند بقیه ی بچه ها هیچ مشکلی نداشتند. زینب فقط احتیاج به کمی کار کردن داشت و با کمی تلاش و تمرین خیلی زود به راه افتاد. اما محمد مشکل اساسی داشت . او کلاس سوم بود ولی از روی کتاب بخوانیم کلاس اول هم نمی توانست بخواند. من همه ی این ها را از چشم سربازمعلم ها می دیدم و بس. از آن روز به بعد همیشه به دنبال راهی برای پیشرفت محمد بودم . اما او هم چنان درجا می زد و تلاش های من بی فایده بود. روزها مثل برق وباد گذشتند و خیلی زود مهرماه را پشت سر گذاشتیم. روز پنجم آبان ماه و یکشنبه بود که صبح از خانه به طرف قاسم آباد به راه افتادم.شنبه به علت شهادت یکی از معصومین تعطیل بود.وقتی به مدرسه رسیدم با چیز عجیبی روبرو شدم،مقابل مدرسه مقداری وسایل و یک چمدان بود.از پچه ها در مورد آنها پرسیدم.نرگس گقت که آقا این ها مال پسری است که امروز صبح به اینجا آمدند و الآن هم با مادرش در خانه ی ما هستند.قبل از آنکه آن مادر و پسر به همراه پدر نرگس به مدرسه بیایند ما به کلاس رفتیم و درسمان را شروع کردیم.هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که آنها به مدرسه آمدند.من هم خیلی زود بیرون رفتم و با آنها احوالپرسی کردم.پدر نرگس که قبلا هم ماجرای این را که می خواهند معلّم دیگری به روستا بدهند می دانست؛با ناراحتی گفت: آقای نادری به جای شما معلم دیگری برای روستا فرستاده اند.من گفتم که هیچ اطلاعی در این مورد نداشتم و اداره هم بدون اطلاع من ایشان را به اینجا فرستاده است و خود آن معلم که اسمش ابوذر علی اکبری بود و مادرش هم از این موضوع تعجب کردند.علی اکبری ابلاغش را که از زنجان به او داده بودند از کیفش درآورد و به من نشان داد.بعد از آن من او را به کلاس برده و به بچه ها معرفی کردم و گفتم که آقای علی اکبری معلم جدیدشان است.مادرش هم به اتاق من رفت و من هم موتورم را سوار شدم و به طرف دندی حرکت کردم.وقتی به اداره رفتم رئیس هنوز نیامده بود و من باید منتظر می ماندم تا او از راه برسد.حدود نیم ساعت بعد وقتی رئیس آمد من به اتاقش رفتم تا در مورد اینکه چرا معلم دیگری به جای من داده اند با هم صحبت کنیم.جواب رئیس به بسیار مسخره و غیر قابل قبول بود.او می گفت که چون تعداد دانش آموزان مدرسه ی من 6 نفر بوده از خیلی وقت پیش به آنها فشار می آورده اند که مدرسه را به بخش خصوصی تحویل بدهند و حالا آنها مجبور شده اند که مدرسه را تحویل بخش خصوصی بدهند.این دلیل برای من خیلی خنده آور بود و می دانستم که سر تا پا دروغ است زیرا مدارس زیادی در منطقه وجود داشتند که آمار آنها از 6 نفر پایین تر بود و هیچ کدام به بخش خصوصی واگذار نشده بودند و جالب این بود که معلّمی که به جای من آمده بود پسر دوست قدیمی و همکار آقای عزیزی یعنی همان رئیس اداره بود و پدر همان معلّم هم معلّم دوره ی ابتدایی مسئول آموزشمان یعنی آقای عجملو بوده است.و خلاصه من احساس می کردم که ظلم بزرگی در حقّم شده است و تحمّل این ظلم برایم خیلی سخت بود.بنابراین تصمیم گفتم تا تلاشم را برای ماندن در آنجا بکنم ولی هر کاری کردم فایده نداشت و پس از آن با پیشنهاد رئیس پست ریاست کانون فرهنگی روزبه دندی را قبول کردم و این در حالی بود که هیچ علاقه ای به آن نداشتم و تنها برای اینکه از بیکاری کلافه نشوم آن را قبول کردم و در واقع رئیس مرا فریب داده و به تور انداخته بود تا برای پستی که هیچ کس قبول نمی کرد در آن فعالیت کند متصدی پیدا کرده باشد. از این چیزها که بگذریم هیچ چیز به اندازه ی جدایی از بچه های روستای قاسم آباد برایم سخت نبود.روزهای اول که اصلا آرام و قرار نداشتم و هر چند روز یکبار به دیدن بچه ها می رفتم
ادامه دارد.....
|+| نوشته شده توسط مصطفی نادری(گمنام) در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت 12:49
|